گرفتار سکوت سنگینی هستم
که
گویی قبل از هر فریادی لازم است
خدایا
بادهای ناآرامت را بر من فروفرست
برگهای پاییزت روحم را فروپوشانده اند
خداوندا
بارانهایت را بر من فرو فرست
گردهای پاییزت روحم را فروپوشانده اند
ای خدای شادی
که روزهای آرام وآفتابیت را دوست داشتم
که روزهای آرام وآفتابیت را دوست دارم
خدایا...
خداوندا...
همیشه بیاد داشته باش تا
فراموشی کنی
آنچه را که اندوهگینت می سازد
اما...
هرگز
فراموش مکن به یاد داشته باشی
آنچه را که شادمانت می سازد
افسوس که در این به یاد داشتنها
چه سخت است
فراموش کردن غمها
و
فراموش نکردن شادیها
ای دوست
انزوای شب اندوهان را از من بپرس
که در کوچه تاریکشان تا سحرگاه نا امیدی
خفته ام...
میدانم
یک زمان
دریک مکان
با مرگ میعادخواهم داشت
کاش
آن زمان و آن مکان اینجا بود و اکنون
همین خرده ریزی که
اسمش زندگی است
مرا بر آن داشته امید داشته باشم که روزی
برای تو و زیستن عاشقانه ات شعری بنویسم
شاید
آن روز دوباره تو بازگردی!
اما...
کسی که سفری ابدی می کند راه
بازگشت به دنیای فانی مرا که با
غروب تو
برای ابد تلخ شده است را دارد
روزها بود که گم شده بودم
یا شاید هم گم کرده بودم!
راه رها شدن از فریادهای درونم را
اینجا که رسیدم رودخانه بود درخت و کوه, پرنده, سازو آواز...
اه...
کسی نبود!
یک هم رزم...
یک هم درد...
ساز داشتن اما,کسی نوای دل من را نمی نواخت...
گم کرده بودم همه چیزهای خوب را
نغمه دلم خاموش شده بود...
و...
یک روز
شاید یک روز
که آفتاب
گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش میکند
در یک غریو
تندر بارانی
یک نسیم نوازشگر بهار
یک روزشاید
همراه پروازپرستوی عاشقی
لبخند
به سرزمین سوخته من بازگردد
یک روز
شاید
امید کوبه دررا بفشاردو
سپیدی ها
تمامی این سیاهی ها را پر کند
آن روز بر مردگان نیز
سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیزترینشان
اما
کجاست لبخند ...
کجاست سپیدی...
کجاست...